تبليغاتX
•*´`*• یکی بـــــود یکی نبــــود •*´`*•
چشمای تو

من فکر چشمای تو ام ، تو بی خیال قلب من
با من بمون ، تنها نرو ، قید همه چی رو نزن

دیگه فکر نمی کنم ، که یه روزی بر می گردی
به چه قیمتی منو ، به خودت وابسته کردی

ان قدر غمم زیاده که دارم می سوزم این جا
ولی تو خیالتم نیست که دارم می میرم این جا

قلب من آروم نمی شه ، از روزی که رفتی بی من
دیگه برگشتی نداره ، می دونم دلگیری از من

من فکر چشمای تو ام ، تو بی خیال قلب من
با من بمون ، تنها نرو ، قید همه چی رو نزن

دیگه فکر نمی کنم ، که یه روزی بر می گردی
به چه قیمتی منو ، به خودت وابسته کردی

ان قدر غمم زیاده که دارم می سوزم این جا
ولی تو خیالتم نیست که دارم می میرم این جا

قلب من آروم نمی شه ، از روزی که رفتی بی من
دیگه برگشتی نداره ، می دونم دلگیری از من

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 15:18  توسط DONYA  | 

وقتی به دستم نگاه می کنم هنوز باورم نمی شه که ازدواج کردم

حالا دیگه یه عشق ابدی و پاک دارم

خیلی چیزا از بعضی ادما یاد گرفتم که می خوام تو زندگیم ازش استفاده کنم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 11:56  توسط DONYA  | 

نگرانتم نگران اينکه حتي يک مو از سرت کم بشه....

 ديشب براي اولين بار آرام درِ گوش خدا گفتم:

 اول منو ببر بعد اونو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 19:23  توسط DONYA  | 

قابل توجه بعضیا که قرار بود نظر بزارن چی قبول شدن

خودت گفتی که میزازی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 18:54  توسط DONYA  | 

شروع به نوشتن که ميکنم ذهنم خالي ميشه,دلم پرحرفه ولي ذهنم ياري نمي ده.انگاري که بخواي با چشمات بانگاه کردن به سطرهاي برگه اي که جلوي روته بخواي همه ي حسَت رو خالي کني,ولي نميشه.

دوست داري حرف بزني,دوست داري دادوهوار راه بندازي ولي فقط سکوت لحظه هاتو پرکنه.ديگه حتي نمي توني صداي سکوتتو تحمل کني....

بعد يه خلآ.....مي گيردت ,توش غرق ميشي,حسش مي کني ,نه که تازه باشه نه ,فقط اينکه اين حسَ بي رنگي گاهي اوقات پررنگ تر ميشه سوال پيچت ميکنه مي موني چي جوابشو بدي چي بگي؟

بگي تموم شد؟ بگي نخواستم ؟ بگي نخواست........!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 13:1  توسط DONYA 

دوباره يه قطره سريع از کناره چشمم مي ياد پايين
به خودم مي گم
-  چرا گريه ميکني؟ اگه دوست داشت نمي رفت
اگه دوسش داشتي نمي ذاشتي که بره
يه قطره ديگه
- اخه ياده حرفاش مي افتم
-خدا نسان و فراموشکار افريده
يادت ميره
باز يه قطره ديگه
-باز چته؟
-ياده دستاي مهربونش افتادم که زمستونا دستامو ميگرفت و گرمم مي کرد و اروم بوسش ميکرد
-اشکال نداره . خدا بهت 2تا دست داده ميتوني اين دستتو با اون يکي بگيري
دوباره يه قطره ديگه مي ياد پايين
باز چي شد؟-
ياده چشاش افتادم که توش ميشد وسعت دنيا رو ديد-
-بازم اشکال نداره . فرض کن که ديگه توانايي ديدن نداري
و باز هم يه قطره ديگه
-اي بابا باز که داري گريه ميکني
-دلم ,دلم پس چي ؟
دلت چي؟-
-دلم فقط اونو مي خواد
ديگه ساکت ميشم
نمي تونم حرفي به خودم بزنم
قطره هاي اشک بي امان مي ايند
و مثل هر شب انقدر گريه ميکنم تا خوابم ببره

                                                                       فولانا


دلتنگی بد چیزیه

خدایا همه چیزای تنگ و گشاد کن

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 16:16  توسط DONYA  | 

دیشب قبل از خواب افکار تو ذهنم را مشغول کردچندین سال بود که اینگونه گریه نکرده بودم بر روی بالشم شش اشک بی صدا فرو ریختند

اولین اشک به خاطر لبخندت بود که دلتنگش بودمو لبهای باریکت که ارزوی بوسیدنش را دارم

دومین اشک برای صورت مهربانتو فکر اغوش پر مهرت بود

سومین اشک هنگامی که به چشمهای زیبایت فکر می کردم ناگهان پایین ریخت

چهارمین اشک روی صورتم غلتیدبه جای این بالش تو باید در جایش بودی

پنجمین اشک فقط برای یک دلیل پایین امداحساس کردم که عشقم به تو کاملا نشان داده نشده است عزیزم واقعا دوستت دارم و دلم برایت تنگ شده است

و در این هنگام بود که ششمین اشک بی صدا نیز فرو ریخت

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 13:38  توسط DONYA  | 

قصه است این قصه . اری قصه ی درد است

قصه ی غصه ماست

غصه بودو نبودن

غصه رفتن و ماندن

و چه ساده از من بی دل. دلکندی

و مستی خمار عشق در وجودم کاشتی

بعد تو دیگر عماد و تکیه و امیدم

پوچیه سرشار از تهی ست

و می اندیشم

که نباید بگویم هیچ


دیگه رسما شاعر شدم

دیگه باید فکره یه تخلص باشم

فکر کنم فولانا خوب باشه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 18:36  توسط DONYA 

یکی بود یکی نبود

قصه تلخ ادماست

قصه بی وفایی و دوری و رنج سختی هاست

یکی بود یکی نبود

حکایت تلخ رفتنه

حکایت نبودنت

حکایت مردن منه

 

دیگه می خوام بیشتر شعرای خودمو بزارم تو وبم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 15:36  توسط DONYA 

جدیدا برای بیخیالی از همه چیز وقت های بیکاری بازیهای کامپیوتری میکنم

دنیای بازی های کامپیوتری دنیای جالبیه

جالب تر از اون خریدنشونه

من همیشه سی دی های رو که می خوام از یه مغازه توی یه پاساژ می خرم

این سری که رفتم بهم یه سی دی بازی داد که نخوند

رفتم بهش دادم گفتم نمی خونه

بعد از توی کشوش از زیره کلی سی دی یه سی دی دراورد

گفت این و بگیر ولی یادت باشه از من نخریدی

گفتم مگه چیه

گفت این سی دی ممنوعه فروشش

گفتم اهاااااااااااااااا از اون جهت

گفت اره از همون جهتی که تو میگی

دیگه خلاصه اومدم خونه نصبش کردم (انقدم سریع نصب شد مارمولک)

جاتون خالی . دلتون نخواد توش پر از صحنه های سکسی بود

دیگه اخراش داشتم منحرف می شدم

بعد فهمیدم چرا ممنوع الفروش بود

نتیجه اخلاقی: برید از جای که من سی دی می خرم سی دی بخرید

نه اشتباه شد

سی دی ممنوع الفروش نخرید

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 2:21  توسط DONYA 

مثل همه ی قصه ها یکی بود یکی نبود

یکی بود که تنها نبود

ولی منتظر یکی بود که براش یکی باشه

بلاخره اون یکیش پیدا شد

انقدر با اون یکیش خوش بود که دیگه زد زیره دلش

دلش هوای شد

دنباله هر کی میرفت

ولی اون یکیش نمی دونست و همینجوری دوسش داشت

تا یه روز

یکیش فهمید و دیگه نخواست

حالا دیگه تنها شد

پشیمون

شاکی از دلش

حالا فهمید که چرا میگن

یکی بود و یکی نبود

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 1:45  توسط DONYA  | 

باید لب و دهن این ملاصدرا رو ماچ کرد

جدا که حرف قشنگیه

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 15:49  توسط DONYA  | 

هــــــــــــــــيس!!!!!!
بذار برات تعريف کنم
از رفتنت برات بگم
از دوري و غصه بگم
از گريه هاي دل بگم
از ناله هاي اسمون
نمي دوني با رفتنت
اتيش زدي به زندگيم
شد همدمم تو تنهاييم
ثانه هاي بي کسيم
لحظه هاي بدون تو
 مثل عذاب مردنه
فکر نکنم بفهمي که
عذاب مردن چي چيه
حتي ديگه ستارهها
براي من نور ندارن
دلم فقط ماه و ميخواد
اونم فقط تويي  گلم
تقصيره تو و زمونه نيست
تقصيره اين دله منه
وقتي که داشت نفهميدو
حالا نداره.مي ناله
بزا برات بازم بگم
زخمه زبونه مردمو
که ناله هامو نديدن
فقط بهم مي خنديدن
حالا ديگه بدون تو
خواب نمياد به چشم من
يادت مياد با هم ديگه
چقدر قشنگ مي خوابيديم
گفتي بهم بدون تو
دنيا برام بي معنيه
ولي حالا ميگي برو
نباشي دنيام بهتره
حالا سره دو راهيم
نمي دونم چيکار کنم
فراموشت کنم برم
يا بمونم بازم به پات
اخه خدا بهش بگو
بدون اون نميتونم
بهش بگو دوسش دارم
بازم مي خوام ببينمش
خنده هاشو بشنومو
سر روي شونش بزارم
بزار بگم که زندگيم
همش شده خيال تو
خيال اينکه نکنه
ديگه نبينم من تورو
میدونم خستت میکنه
حرفای تکراری من
میگم که شاید ندونی
چه کرده رفتنت باهم
حرفام دیگه تموم شدن
فقط اینو ازت میخوام
که باز بیایی یارم بشی!!!!


تقدیم به یکیه زندگیم و تنها جیجرم
کم کم دارم پیشرفت میکنم

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 15:37  توسط DONYA  | 

هنوز کسي در بدترين مواقع گنده ترين سوالها را مي پرسد از تو ؟ دلم براي تو و لباس هاي زمستانه ات تنگ شده ولي نه براي بويت و سر انگشتانت . هنوز بويت را در تمام زندگيم حس ميکنم و وقتي گوشم را بر شانه ام فشار مي دهم جاي انگشت هايت را حس مي کنم... دل تنگي ... بد درديست. هنوز هم بد درديست حتي حالا که چند روز از ديدارمون گذشته... مي خندم ولي اشکم مي ريزد . چشمهايم را مي بندم و سعي مي کنم امروزت را مجسم کنم ولي نمي شود هنوزهمان آدمي با همان موهاي مشکي با تک تارهاي سفيد... يادم است روزي را که از تو پرسيدم: اگه ... يه روزي پيش هم نباشيم ، قول مي دي حالمو بپرسي ؟ نگاهم کردي و گفتي: ديوونه... التماس کردم ، جواب ندادي و بازبا التماس به چشمهايم نگاه کردي ، نميدانم شايد التـــــماس را در چشم هايم ديدي و گفتي: اگه راحتت ميکنه ، آره ديوونه... و امروزچند روزه که مي گذره ولي  نپرسيدي

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 21:26  توسط DONYA 

نگرانتم نگران اينکه حتي يک مو از سرت کم بشه....

 ديشب براي اولين بار آرام درِ گوش خدا گفتم:

 اول منو ببر بعد اونو

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 15:28  توسط DONYA  | 

با توام ، با تو ، خدا

یک کمی معجزه کن ،

چند تا دوست برایم بفرست . پاکتی از کلمه ,

جعبه ای از لبخند , نامه ای هم بفرست .

کوچه های دل من باز خلوت شده است ،

قبل از اینکه برسم ، دوستی را بردند .

یک نفر گفت به من، باز دیر آمده ای ، دوست قسمت شده است .

با توام ، با تو ، خدا

یک دل قلابی یک دل خیلی بد چقدر می ارزد ؟

من که هر جا رفتم جار زدم : شده این قلب حراج بدوید !!!

یک دل مجانی قیمتش یک لبخند به همین ارزانی

هیچوقت اما هیچکس قلب مرا قرض نکرد ، هیچکس دل نخرید .

با توام ، با تو ، خدا

پس بیا ، این دل من ، مال خودت

من که دیگر رفتم

اما ببر این دل را دنبال خودت

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 23:16  توسط DONYA  | 

یک سال گذشت

بعد تو دنیا نه چرخید و نه چرخانید و آرام نشست

دل ما گوشه ی زندانها

پوسید و گسست

و همین دیروز بود

بازی ما انگار

دست در گردن هم

چشم ها خیره به هم

چرخ گردون اما غرق در کینه و غم

تو چه زیبا بودی

تو شگرف ، تو رها

وبرازنده ی خاک

با دلی محنت کشیده ، پاک پاک

اثر پای تو برساحل بود که همه امواج را سوی ساحل می کشاند

و تلاطم غریب گیسوانت در باد

داغها بر سینه ی رندان عاشق می نشاند

و چه زیبا بود آنروز جهان

و چه خوش آب و هوا

با چنان آرامشی که زمان هم حیران

ودر آن مبهمی وقت و زمان بود که رفتی با باد

مات و مبهوت نگاهت کردم

فکر نفرین هرگز

که دعایت کردم

و ته دل آرزویم این بود

که آسوده بخوابی که حلا لت کردم

واین چنین بود که دل با جرم عشق شد محبوس

عشق من ، عشق تو ، عشق ما شد منحوس

ده سال گذشت

و هنوزم که هنوز

در سیاهچال عشق

میدهند آزارم

که چرا با آن همه  بی مهری

بیشتر از پیشتر

شوق دیدار تو در دل دارم

و من اما خرسند

که تو آزاد و رهایی شادی

آسمانی آبی ، خانه ای رویایی ، هرچه خواهی داری

صد سال گذشت

ودر این تاریکی

چه غباری به دل پاک نشست

شیشه ی عمر چه آسان که ترک خوردو شکست

اگر آزاد شوم روزی از این زندان تنهایی

دوباره میل تو دارم ، چه خواهی و نخواهی

این همان جرم من است

نیک می دانم من

کین چنین جرمی که نابخشودنی است

زنده بودن با چنین دردی عجیب بودنی است.............

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 22:12  توسط DONYA  | 

من مهربان ندارم... نامهربان من كو؟... نه دربندم نه آزادم...

 نه آن ليلا ترين مجنون... نه شيرينم نه فرهادم... نه از آتش نه از سنگم ...

نه از رومم نه از زنگم... فقط مثل تو غمگينم... فقط مثل تو دلتنگم ...

چه غمگينم چه تنهايم... نه پنهانم نه پيدايم... نه آرامي به شب دارم...

نه اميدي به فردايم ...چه اميدي ? چه فردايي? ...

چه پنهاني ? چه پيدايي?... اگر خوشحال اگر غمگين...?... چه فرقي داره تنهايي

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 14:38  توسط DONYA  | 

 

يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام»
بهش لبخند زدمو گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی تنهام»
يه روز ديگه بهم گفت: «مي‌خوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام»
يه روز ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام»
بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام»
يه روزتو نامه‌نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام»
براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی تنهام»
يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام»
براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام»
حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی خوشحالم
و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه که نمی دونه من هنوز هم خيلي تنهام

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 22:13  توسط DONYA  | 

 قاصدک کوچولو یکدفعه توقف کرد و تن خسته اش را تکیه داد لبه بام یک خانه.

باد هوهویی کرد «پس چرا ایستادی؟ باید برویم دارد دیر میشود. هزاران هزار پیغام داری که باید آنها را به صاحبانشان برسانی»

قاصدک گفت: «دیگر نمیرسانم»

باد تعجب کرد «برای چه؟»

قاصدک گفت «برای اینکه خسته شدم. پس پیغام های خودم به کسانم چه؟ پس آرزوهای خودم چه؟»

باد گفت: «اما نام تو رویت است. تو یگانه قاصد کوچک زمینی! وظیفه ی تو اینجا رساندن پیغام ها و برآورده کردن آرزوهاست»

قاصدک گفت: «پس رویای خودم چه؟»

باد پرسید: «رویای تو چیست؟»

قاصدک سکوت کرد.

باد تکرار کرد «رویای تو چیست؟»

و قاصدک آن قدر گریست تا جان داد...

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 12:21  توسط DONYA  | 

اگه میخوای برو ادامه ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 0:41  توسط DONYA  | 

فلک کور است. دل شوریده در گور است. صدای خنده و آواز می آید. زکوی دلبرم امشب صدای ساز می آید. دلم بی وقفه می سوزد. نمیدانم چرا دلتنگ است و میلرزد.  قدم لرزان به سوی کوچه می آیم. و با خود زیر لب آهسته می گویم: خدایا ترس من از چیست؟ عروس جشن امشب کیست؟ صدای همهمه با ورود شیخ عاقد می شود خاموش. صدای شیخ می آید: وکیلم من؟ عروس خانم وکیلم من؟ صدای آشنایی بله می گوید. و مردم یکصدا با هم مبارکباد می گویند. خدای من صدای اوست. صدای آشنا از اوست. دلم در سینه می افتد. برای مدتی ساکت برای مدتی خاموش. و ناگهان غرّه ام در کوچه میپیچد. مبارک نیست... مبارک نیست. بگوییدم دروغ است... دروغ است. آنچه شنیدم دروغ است. آنچه فهمیدم. نگار من عروس جشن امشب نیست. ولی افسوس صدای غرّه ام در ساز میمیرد. و داماد شادو سر خوش از نگارم بوسه می گیرد.

فلک کور است. خدای من چه کس می گوید انسان ساکت و آرام بنشیند؟ چه کس می گوید انسان بی تفاوت بر لب این بام بنشیند؟

اگر مردم نمی دانند تو ای نادیده می دانی.همین دختر که امشب بله می گوید.عروسی را که امشب ره به سوی حجله می پویند. قسم می خورد عروس ماست.عروس حجله گاه ماست. چه شد آن عهد و پیمانش؟ کجا رفت آن قسم هایش؟ یعنی عهد و پیمان هیچ؟ وفا و عشق و ایمان هیچ؟ قسم ها اشک ها حتی خدا هم هیچ؟ عجب دارم....

چرا یا رب خاموشی؟! مگر کوری؟! مگر در خود نمی جوشی؟!

گر کسی این صحنه را بیند آیا آرام گیرد؟ آیا خاموش می شود؟ من امشب از خودم از تو از این دنیا که هیچش اعتبار نیست بیزارم. من امشب سخت بیمارم. رفیقان باده بردارید بر بالین این بیمار بگذارید. من امشب از همه بیزار بیزارم.....

مرا تنهای تنها با خدای خویش بگذارید

شما آن را نمی دانید. عروسی را که سوی حجله می رانند. تا دیروز نگارم بود. همین دیشب کنارم بود. بهارم بود. در آغوشم قرارم بود. نمی دانم چرا جغدان بر روی بام من امشب نمی خوانند. همین فردا اگر خورشید پر گیرد. دلم تا اوج دلتنگی دوباره پر گیرد. چرا این آسمان امشب نمی بارد؟ برای گریه کردن یک بهانه لازم است. این هم بهانه پس چه می خواهد؟!

فلک کور است. دلم ویران و رنجور است. چرا مردم ره این خانه را با شوق می پویند؟ به عشق و عاشقی سوگند که امشب مبارک نیست. نگارم شاد و خندان است. در و دیوارش امشب چراغان است. درون حجله گاهی بوسه باران است.

خداوندا به دامادش بگویید عروسش با کسی هم عهد و پیمان بود.

من امشب سخت بیمارم..... من امشب از همه بیزار بیزارم.....

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 0:1  توسط DONYA  |